تبليغاتX
پی نوشت: روزگـــــار
...

...

پرواز باید کرد که زمین

راه آسمانیان نیست...

پری خواهم

بادی، راهی

برای به تو رسیدن...

...

دستی می خواهد به دستی رسد

کوهی در امتداد نگاه هاست

بالی می خواهد برای پرواز...

اوج باید گرفت

که در اوج خارها محوند

و زنجیرها باز و اسیران آزاد...

رهایی می یابد همه چیز

از همه بند...

و فقط می ماند آسمان،

وسعت، عظمت...

آری، اوج باید گرفت

پرواز باید کرد...

...




پی نوشت: روزگـــــار
سکوت اینجاست، خــودم... و یک دنیا حس ناگفتـــه...
  نويشته های صورتیــه معشوقـه در سه شنبه 1388/10/08 :: 1:4      

سلام...

 

معشوقه اعصاب نداره، اعصابش رفته تو قوطی کنسرو درم نمیاد...

 

یعنی اینقد بچه س دیگه حتی قول هاشم به چشم نمیان، خوب بودن هاشم اندازه یه سر سوزن به چشم نمیاد.. اینقد که به همین زودی آقای عسلو میگه "خسته شدم"... تو مخم هی میاد و میره "به همین زودی...؟" ... باز میگم زود و دیر نداره، خستگی، خستگیه...

 

یه ثانیه اومد تو ذهنم که اسم بهونه رو واسش بزارم... اما دیدم نه، رو خوبیای آقای عسلو رو می پوشونه و بزرگیشو نشون نمیده... من اینقد احمقم که حتی نمیتونم نگهش دارم...

 

اگه بـبـُره دل میبرم از هرچی حس خوشگل و قشنگه، چون لیاقتشونو بیشتر از این ندارم... اگه ببره هم این وبلاگو با تمامی دوستای خوبم، و با تمامی حس خوبی که بهم میده رو حذف میکنم... میشم عین یه ماشینی که فقط یه مسیر داره... ادامه تحصیل بعدشم کار... دیگه هیچی...

 

دیگه نه مسخره بازیم گل میکنه که حس نازه با نشاط بودن {حتی کاذب} رو درک کنم، نه حوصله م میمونه بخوام شانسمو از اول امتحان کنم... رسماً این حسو به تاریخ میسپارم و خلاص...

 

برم بتمرگم که حسابی اعصابم عقربیـــه...

 

 

پی نوشت: این بار چندمه دارم تو این چند وقت اعصابتو خراب میکنم... حق داری بخوای ببری عسلو خان...



  نويشته های صورتیــه معشوقـه در جمعه 1388/09/27 :: 20:20      

سلام...

میدونم از آخرین سلام خیلی وقته میگذره، با خوشحالی سلام کردم اما الان ناراحتم ... چندین تا دلیل داره ولی یکیش پر رنگ تره... اول معذرت میخوام که خیلی وقته آپ نکردم...

 

این ترم پوستم کنده شد بخاطر درسا... مدیر گروه خان جان هم همه کلاسامونو پخش هفته کرده دیگه هیچی... اون بارم گفتم که 18 واحدم پروژه داره، خیلی روم فشار میاد اینقد که دوست دارم جیغ بزنم ... نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه درسام خوبه و بخاطر همین خیلی از بچه ها ازم خواستن یا پروژه هاشونو انجام بدم یا بهشون درس بدم... اول خیلی خوشحال بودم که میتونم تا حدی از نظر مالی خودمو جمع و جور کنم و خرجای اضافی خودم رو در بیارم...

 

اما پشیمونم، تموم وقتم رفت برا تدریس و نوشتن پروژه، و زمانی رو که باید به خودم و بزرگ شدنم و "آقای عسلو" اختصاص می دادم از دست دادم ... نه که پشیمون باشم که کارام اصلا خیری واسم نداشته، نه... هم درسامو بهتر بلد شدم هم خرجای خودمو میدم، هم تونستم از آقای عسلو بخوام برا کاراش روم حساب کنه... ولی...

 

بزرگ شدنم خیلی درد داره، دارم مدیریت مالی زندگی رو یاد میگیرم کاری رو که هیچوقت انجام نمیدادم... دارم متوجه میشم خیلی از عادتام اشتباهه، خیلی از حرفام ناموقعه... خیلی از کارایی که میخوام انجام بدم اضافیه... تازه دارم میفهمم واقعاً بچه م  ... از یه طرف بچه بودنمو خیلی دوست دارم، از طرف دیگه این شخصیت جایی توی اجتماع نخواهد داشت... چون همیشه به مشکل برمیخوره...

 

الانم دارم مینویسم بغض داره خفه م میکنه  ... آخه خرابکاری کردم، اونم برا بار N ام... یه چیزی گفتم که آقای عسلو از دستم اینقد ناراحت شده که... ... خیلی ناراحتش کردم، خودمم پشیمونم، اما آب ریخته رو نمیشه جمعش کرد، تازه همش دعا میکنم دعوام کنه اما فقط سکوت میکنه، فقط سکوت... بدقول هم شدم... یعنی وقتی معذرت میخوام یا میگه اینکارارو نکن میگم "باشه" دیگه تکراری شده ... قول بدون عمل... سخته وقتی میدونی اشتباه کردی و سخت تر اینه که میدونی دیگه نمیتونی اشتباهتو برگردونی... و پیشبینی میشه که هیچوقت درست نمیشی...

 

راستش الان دارم یه جورایی درخواست میکنم هرکی هرچی بلده بهم یاد بده، بابا میخوام بزرگ شم کمک میخوام ... نمیخوام باز بزنم برجک بیارم پایین... اونم برجک آقای عسلو رو، که واقعا ازم ناراحت شده و حق داره...

 

فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم ... اعصابمم خرابه، نمیتونم بخونم... دستامم یخ کردن، هوس کردم برم زیر بارون اینقد وایسم تا قندیل ببندم و درجه داغی اعصابم بره زیر صفر ... برام دعا کنین آدم شم...

 

 

پی نوشت 1: دارم میرم بیرون زیر بارون دعا کنم درست شم...

پی نوشت 2: پشیمونم آقای عسلو...   ببخشید... دارم هوار میزنما...